ترجمة زهرا جلالی 

در سال‌های اخیر، موضوع جوامع مقتدر[1] و نگرانی دربارة زوال یا فروپاشی[2] احتمالی جامعه، مجدداً در گفتمان سیاسی و علمی و نیز رسانه‌های عمومی به چشم می‌خورد. نمودهای خاصی از زندگی اجتماعی که در این موضوع مورد توجه هستند، عبارت‌‌اند ‌از: میزان عضویت و دخالت در اموری مانند گروه‌ها و سازمان‌های اجتماعی و میزان اعتماد به نهادها و افراد به‌طور کلی و همین‌ طور اعتماد به افراد ناآشنا (Putnam 1995).




این جنبه‌های زندگی اجتماعی، عناصر ضروری یک جامعة مقتدر و منسجم انگاشته می‌شود (Portes 1998; Putzel 1997; Cox 1995). عقیده بر آن است که این امور بر توان نزدیک شدن اعضای جامعه به یکدیگر، همکاری در‌ پی‌گیری منافع مشترک، حفظ روابط متقابل و درکی مشترک از همیاری و همبستگی، تأثیر می‌گذارد (Inglehart 1997; Knack and Keefer 1997; Hughes, Bellamy and Black 1999).

در مباحث مربوط به قوت و زوال جامعه، به کیفیت زندگی خانوادگی نیز توجه شده است. یکی از مفروضات مبنایی در تمام این مباحث، آن است که بنیان جوامع قوی را خانواده‌های قوی تشکیل می‌دهند. این فرض را می‌توان در چارچوب سیاست‌هایی مانند «سیاست دولت استرالیا مبنی بر قدرتمند کردن خانواده‌ها و اجتماعات»[3] (Howard and Newman 2000) مشاهده کرد؛ سیاستی که دو نهاد سنتی، یعنی خانواده و اجتماع را ـ که مؤثرترین منبع و صورت حمایت اجتماعی را تأمین می‌کنند ـ در کنار هم تقویت کرده، شدیداً بر این فرضیه متکی است که این دو نهاد، یکدیگر را تقویت می‌کنند.

بنابراین، عجیب نیست که به وجود آوردن تغییرات در زندگی خانوادگی، تهدیدی بر کیفیت زندگی اجتماعی محسوب ‌شوند. نگرانی‌هایی نیز دربارة کاهش میزان ازدواج و زاد و ولد، افزایش ازدواج‌های غیر‌رسمی،[4] طلاق، خانواده‌های تک‌والد و افزایش اشتغال زنان مطرح شده است. گفته می‌شود چنین دگرگونی‌هایی در زندگی خانوادگی، موجب تضعیف مرزهای خانواده و کیفیت روابط در درون خانواده‌ها شده، به سهم خود، جامعه را تهدید می‌کند (The Age 2001; Fukuyama 1999; Putnam 1995).

گرچه در مورد دگرگونی‌های خانواده و اهمیت آن در زندگی اجتماعی، چنین برداشتی حاکم است، اما ارتباط میان زندگی خانوادگی و اجتماعی، به‌ندرت در مطالعات نظری و تجربی مورد توجه قرار گرفته است. این مقاله در راستای کمک به توسعة سیاست‌های آگاهانه و مبتنی‌بر دلیل، سه اقدام انجام داده است: در ابتدا، نظریة مربوط به زوال خانواده و اجتماع به صورت کاملاً دقیق تشریح شده است؛ پس از آن، نتایج تحلیلی که اخیراً از داده‌های نظرسنجی با عنوان «طرح شهروندی و سرمایه‌گذاری اجتماعی خانواده‌ها» صورت گرفته، گزارش شده است. این طرح که توسط مؤسسة استرالیایی مطالعات خانواده انجام شده، نظریة زوال را به صورت تجربی بررسی می‌کند. در نهایت، راهکار عملی و مشکلات تحقیقاتی این یافته‌ها مورد بررسی قرار گرفته است.
نظریة زوال خانواده

همان ‌طور که پیش از این گفته شد، تغییرات پیش‌آمده در زندگی خانوادگی و تبعاتی که برای زندگی اجتماعی دارد، غالباً به عنوان زوال خانواده و اجتماع تفسیر می‌شود. ما این تفسیر را نظریه زوال خانواده[5] می‌نامیم. بر‌اساس این تفسیر، تغییراتی که در زندگی خانوادگی رخ داده است (از جمله کاهش نرخ ازدواج و زاد و ولد، افزایش نرخ ازدواج‌های غیر رسمی، طلاق و خانواده‌های تک‌والد، افزایش اشتغال زنان و افزایش فردگرایی در روابط خصوصی)، موجب فروپاشی خانواده خواهد شد و از آنجا که خانوادة مقتدر، بنیانِ جامعة مقتدر است، عقیده بر آن است که فروپاشی خانواده به فروپاشی جامعه منجر خواهد شد (The Age 2001; Fukuyama 1999; Putnam 1995).

برای روشن‌تر شدن مطلب، باید گفت: بر‌اساس نظریة زوال، تغییراتی که در زندگی خانوادگی رخ داده، موجب تضعیف نهاد خانواده شده، به نیازها، روابط و فعالیت‌های فردی خارج از خانواده اهمیت بیشتری داده است؛ برای نمونه، طلاق و جدایی، نمایانگر شکسته شدن حریم‌ها، اعتماد و روابط متقابل داخل خانواده است. از آنجا که دیگر قانون، سنت یا ضرورت‌های اقتصادی، حافظ روابط خانوادگی نیست، این روابط بسیار شکننده و بی‌ثبات شده، تنها تا زمانی ادامه می‌یابد که رضایت فردی طرفین به حد کافی تأمین شود (Giddens 1992: 58). برای ماندن در این رابطه، علاوه بر آن، تغییراتی که در نقش‌های جنسیتی به‌ وجود آمده نیز تهدید‌کننده است؛ به‌ویژه افزایش اشتغال زنان به‌دلیل محدود کردن احتمال تعاملات خانوادگی و کاهش نیاز زنان به ایجاد یا حفظ رابطه با مردان، تهدیدی برای روابط خانوادگی است (Misztal 1996).

بر‌اساس نظریة زوال، تضعیف زندگی خانوادگی در نهایت به فروپاشی جامعه منجر خواهد شد. فرضیه‌ای که مبنای ارتباط میان این دو مقوله است، آن است که خانواده‌های مقتدر، جوامع را قوت می‌بخشند. گرچه راهکارهای تقویت جامعه توسط خانواده به‌ندرت مورد بررسی قرار گرفته، اما عقیده بر آن است که خانواده‌ها نقش بسیار مهمی در ایجاد شبکه‌های اجتماعی داشته، مجرایی برای افزایش تعاملات اجتماعی هستند. بر‌اساس این دیدگاه، ازدواج و تشکیل خانواده، تحولات مهمی در زندگی محسوب می‌شوند. ازدواج سبب می‌شود افراد با خانواده‌ها و دوستان بیشتری تماس داشته باشند؛ از سویی بچه‌دار شدن و مالکیت خانه نیز موجب افزایش ارتباط و تعامل با همسایه‌ها می‌شود (Glezer 1997: 9).

علاوه بر این، خانواده محل اصلی انتقال هنجارهای رفتاری[6] است (Winter 2000)؛ برای مثال اگر کودکان، رابطة مناسب با اجتماع و جامعة مدنی را از طریق خانوادة خود تجربه کنند، این مسئله ممکن است در بزرگ‌سالی تمایل آنها را برای تبدیل شدن به شهروندانی فعال و متعهد افزایش دهد؛ به ‌صورت کلی‌تر کودکانی که در سال‌های ابتدایی زندگی خود با رفتارهای همیارانه مواجه می‌شوند، احتمال بیشتری دارد که در بزرگ‌سالی، دارای حس همکاری شوند (Mark 2002)؛ البته در این دیدگاه، زندگی خانوادگی به نحو آرمانی مطرح شده است؛ زیرا همان ‌طور که کاکس (1995: 28-29) گفته است: ما فرض کرده‌ایم (و نه اثبات) خانواده‌ها الگوهایی از روابط و فضایل مدنی نیکو را در اختیار فرد قرار می‌دهند.

البته این باور نیز به ‌صورت گسترده وجود دارد که روابط خانوادگی در پیدایش اعتماد بنیادی، ضروری هستند (king: 2003)؛ همان‌ طور که در مطالعة میستال (1996: 157) نیز نقل شده است: «در جامعة ما این باور که خانواده، نخستین منبع و محل اعتماد است، باوری رایج و ارزشمند است». این عبارت که «اگر نتوانی به خانواده‌ات اطمینان کنی، به چه کسی می‌توانی اعتماد کنی؟» برای ما ارزشی والا داشته، جاذبة اعتقادی دارد (Barber 1983: 26).

لبّ نظریة زوال چنین است: از آنجا که خانوادة مقتدر، بنیان جامعة مقتدر است، فروپاشی زندگی خانوادگی به فروپاشی زندگی اجتماعی منجر خواهد شد. اگر ازدواج و بچه‌دار شدن مجرایی برای تعهد و وابستگی نسبت به جامعه بوده، روابط صمیمانه، منبع مهمی برای اعتماد و امنیت باشد، نتیجه می‌گیریم کاهش نرخ ازدواج و زاد و ولد و افزایش نرخ طلاق و جدایی، ممکن است به کاهش میزان تعهد و وابستگی به جامعه و نیز کاهش اعتماد به تمامی افراد دیگر و از جمله، افراد ناآشنا شود. از آنجا که خانواده، محل اصلی پیدایش هنجارهای رفتاری محسوب می‌شود، اگر افراد در خانواده‌های خود با روابط یاری‌گرانه مواجه نشوند، احتمال همکاری آنها با دیگران در جامعه نیز کاهش می‌یابد. به ‌صورت مشابه، اگر افراد در داخل خانواده نیاموزند که چگونه مسئولیت دیگران را ـ مثلاً به عنوان والدین یا نفقه‌دهنده ـ بپذیرند، در بزرگ‌سالی مسئولیت‌پذیر نمی‌شوند (Smart and Neale 1999: 4-5; Misztal 1996).

گرچه رایج‌‌ترین تفسیری که از تغییرات خانواده و تبعات آن برای جامعه صورت می‌گیرد، نظریة زوال است، اما تفاسیر دیگری نیز وجود دارد. این احتمال وجود دارد که تغییرات زندگی خانوادگی، به دلایلی غیر از ادله‌ای که در نظریة زوال مطرح شده، منجر به فروپاشی جامعه گردد؛ اما چرا ما دگرگونی‌های خانواده را با کاهش وابستگی و اطمینان به جامعه مرتبط می‌دانیم؟ تبیین دیگری که می‌تواند موجه باشد، این است که علت این مرتبط دانستن، تأثیری است که این مسائل بر منابع دیگر در خانواده دارند؛ منابعی همچون پول و وقت که به سهم خود، می‌توانند با وابستگی و اعتماد به جامعه مرتبط باشند؛ برای مثال، طلاق باعث از بین رفتن کانون خانه، جابه‌جایی و نیز تنش مادی می‌شود که به سهم خود، فرد را از تعامل با جامعه ناتوان می‌سازد. به نمونه‌ای دیگر توجه کنید: احتمال دارد افزایش اشتغال زنان با «زوال جامعه» مرتبط باشد؛ زیرا محدودیت‌های زمانی در اشتغال درآمدزا، می‌تواند سایر اشکال مشارکت در جامعه و فعالیت داوطلبانه را مشکل‌تر سازد.

این امکان نیز وجود دارد که تغییرات گفته شده در زندگی خانوادگی، ارتباطی با زندگی اجتماعی نداشته باشد یا ارتباطی مثبت داشته باشد. نظریه‌پردازانی که تغییرات ایجاد‌شده در زندگی خانوادگی را با دیدی مثبت تفسیر می‌کنند، به این مسئله اشاره دارند که گرچه برخی پیوندهای خانوادگی تضعیف‌ شده است، با این حال پیوندهای دیگر تقویت شده است (Misztal 1996). برای مثال، در حالی که زنان وقت بیشتری صرف مشاغل درآمدزا می‌کنند، مداخلة مردان در تربیت فرزندان افزایش یافته است و گرچه طلاق موجب تضعیف برخی تعهدات می‌شود، اما روابط میان دیگر اعضای خانواده را تقویت کرده، فرصت‌هایی برای شکل‌گیری روابط جدید ایجاد می‌کند.

به‌ علاوه، برخی نظریه‌پردازان نیز می‌گویند: گرچه فردگرایی غیر‌اخلاقی[7]، مشخصة ارتباطات عصر حاضر است، اما اعتماد، روابط متقابل و برابری نیز از خصایص روابط امروزی است (Giddens 1992). دیگر قانون، سنت و یا نیاز اقتصادی، روابط خانوادگی را حفظ نمی‌کند و اگر چنین است، افراد باید نوع دیگری از نیازها و علایق را جدی بگیرند. افزایش گفت‌وگو[8] در روابط جدید را می‌توان بازتابی از شکل‌گیری دموکراسی در زندگی شخصی دانست و این مسئله، مباحث گسترده‌تری را در زمینة اخلاقیات بر‌می‌انگیزد (Smart and Neale 1999: 11).

در آخر، حتی اگر این دگرگونی‌ها در خانواده، موجب تضعیف زندگی خصوصی خانواده‌ها شده باشد، این مسئله که آیا خانواده‌های ضعیف ضرورتاً به جامعه‌های ضعیف منجر می‌شوند، مورد تردید است. اگر روابط میان حیات خانواده و جامعه را از منظری دیگر ببینیم، تنش‌های احتمالی میان این دو، مورد توجه قرار می‌گیرد. از این منظر می‌توان خانواده را واقعاً متعارض با جامعه دید. مقتضیات خانواده‌گرایی،[9] پیوندها و الزامات خانوادگی و نَسَبی را فراتر از پیوندها و روابط اجتماعی قرار می‌دهد و تعهد نسبت به خانواده، پیوندهای ضعیف‌تر با جامعه را کنار می‌زند (Winter 2000). این مسئله، همچنان که اهتمام اصلی فوکویوما بوده است (1996, 1999)، با نظریه‌ای مرتبط است که بیان می‌دارد: همان پیوندهای مستحکمی که به اعضای یک گروه منفعت می‌رساند، ممکن است مانع منفعت دیگران شود. در مطالعات پورتس (1998)، پوتزل (1997) و تحقیقات کاکس (see Cox 1995: Cox and Caldwell 2000) در استرالیا نیز به همین الگو اشاره شده است.

در شرایط خانواده‌گرایی چندان بعید نیست که در محیط خانواده شاهد پیوندهای قوی و مبتنی‌بر اعتماد و روابط متقابل بوده، در همان حال در خارج از خانواده رشته‌های ضعیفی از اعتماد و روابط متقابل مشهود باشد. در چنین شرایطی فروپاشی خانواده، ممکن است تأثیری معکوس در حیات اجتماع داشته، منجر به افزایش میزان اعتماد، تعامل و روابط متقابل در خارج از خانواده شود. از دیدگاه فوکویاما، این همان سود قطعی پیش‌بینی نشده‌ای است که در فروپاشی خانواده نهفته است (1999).

در مجموع، گرچه تفسیری که غالباً از دگرگونی‌های خانواده و تأثیر آن بر حیات جامعه صورت می‌گیرد، بر زوال هر دو تأکید دارد، اما ارتباط میان حیات خانواده و حیات جامعه، در هیچ بررسیِ تجربی، مد نظر قرار نگرفته است. در ادامة این مقاله، گزارشی از تحلیل داده‌های به دست آمده از نظرسنجی ارائه می‌گردد. نظرسنجی انجام شده در طرح شهروندی و سرمایه‌گذاری اجتماعی خانواده‌ها[10] که در مؤسسة مطالعات خانوادة استرالیا انجام شده است؛ به بررسی ارتباط حیات خانواده و جامعه می‌پردازد.

در این مقاله، بررسی خواهیم کرد که آیا پیشامدهایی همچون طلاق و جدایی، زندگی در خانواده‌های تک‌والد، اشتغال زنان و فردگرایی در روابط خصوصی، منجر به کاهش میزان عضویت، اعتماد و روابط متقابل در جامعه می‌شود؟ سپس دو نوع تبیینی را که احتمالاً در مورد علت این پی‌آمدها وجود دارد، بررسی خواهیم کرد.

اولین توضیح آن است که: این خصوصیات خانوادگی منجر به تضعیف روابط در داخل خانواده شده، به سهم خود، به تضعیف جامعه می‌انجامد (نظریة زوال). توضیح دوم اینکه: این خصوصیات خانوادگی منجر به کاهش دسترسی به منابع دیگر همچون سرمایة انسانی و مالی شده، این منابع نیز به سهم خود به تقویت جوامع منجر می‌شوند (تفسیری دیگر).

ما این احتمال را نیز بررسی خواهیم کرد که شاید این خصوصیات خانوادگی، هیچ ارتباط مستقیمی با حیات جامعه نداشته باشد یا ارتباطی کاملاً مثبت داشته باشد و همین ‌طور، احتمالی که قبلاً مطرح کردیم و آن اینکه «خانواده‌گرایی» شدید، ممکن است برای حیات جامعه پی‌آمدهای منفی در‌پی‌داشته باشد.
در بخش‌های آتی به تشریح داده‌ها و روش‌های مورد استفاده در بررسی مسائل فوق پرداخته، نتایج حاصل را به شکل خلاصه ارائه خواهیم کرد.

[1]. Strong.

[2]. Break Down.

[3]. Government’s Stronger Families and Communities Strategy.

[4]. Defacto Marriage.

[5]. The Family Decline Thesis.

[6]. Behavioral Norms.

[7]. Amoral Individualism.

[8]. Negotiation.

[9]. Familism.

[10]. Families Social Capital and Citizenship.



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هادی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.